تبليغاتX
بادبادک رفت بالا..قرقره از غصه لاغر شد..

 

 

هیچ کس باور نمی کرد که آن روز تمام راه خانه را با تو آمده بود .( توی خواب) محلهء شما بوی بهار نارنج و پاییز می داد . با تو قدم زده بود در غروب ، و سایه اش را تماشا کرده بود  که قد می کشید و سرش را بر شانهء سایه ات گذاشته بود یا بر سایهء شانه ات !  و گریه کرده بود دزدکی ...  گریه کرده بود ؛  مثل بچه هایی که در ازدحام ،  دستشان از چادر مادرشان رها می شود و تمام هوس های چیز های خوشمزه و ترش را فراموش می کنند وقت رفتن ات . و لحن اخمالوی مهربانیت را با خودش مرور کرده بود...   « مگه قرار نشد دخترهخوب من باشی ! حرف گوش کنی ! غصه نخوری . هوم ؟!»  گفته بود : " چَشم . " و چشم های تو را خجالتش از آینه نگاه کرده بود  کنار تصویر گنگ چراغ قرمز ها  که با خنده و پچ پچ های تو سبز می شدند و گریه کرده بود ...

تتنش از لرز شنیدن صدایت به تنت خورده بود  که  « داریم می رسیم.. من نمی خوام پیاده شم.. »  گفته بود : " برو. " و

رفته بودی و دوباره باز در سکوت و کم حرفی همیشه اش غرق شده بود . تو رفته بودی و زیر قولش زده بود ، زیر گریه زده بود!  و دلش مادرش را خواسته بود و از پشت شیشه ء شرجی دور شدنش از تو را تماشا  کرده بود و تو را به خدا سپرده بود . و چشم اش چون  کاسه ایی فیروزه ایی پشت پایت خالی شده بود...  یعنی گریه کرده بود.  کاسه فیروزه ایی خدا هم... یعنی باران زده بود. 

 دوباره از تنهایی و غریبی ترسیده بود و لبخندهای لطف آدمها طعنه شده بود در بهت .اول لب پایینیش لرزیده بود ،  بعد صورتش سوخته بود ،  بعد دستهای مچاله اش را محکم به چشم هایش مالیده بود و گریه کرده بود.  کاش می گفتم " نرو ."  کاش این چراغ ها خراب می شدند . کاش...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 16:54 توسط یه انسان...! |


    نالد به حال زار من امشب سه تار من     این مایه ی تسلی ایام تار من

    ای دل ز دوستان وفادار روزگار                  جز ساز من نبود کسی سازگار من

   در گوشه ی غمی که فراموش عالمی است      من غمگسار سازم و او غمگسار من

     اشک است جویبار منو ناله ی سه تار              چوون مرخمی بدیده ی چون جویبار من

     چون نشتری بدیده خلد نوشخند ماه         یادش بخیر خنجر مژگان یار من  !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 15:50 توسط یه انسان...! |


   whom you love him free him .

If he is your own returns to you  but if not know that he hasnot been your own at first

  کسی را که دوست داری آزادش بگذار .....

                 اگر قسمت تو باشد بر می گردد و گرنه

                                                            بدان که از اول مال تو نبوده ......!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 11:25 توسط یه انسان...! |


 

وقتي يه قناري كوچيك توي قفس داري، هر روز با ديدن پرهاي زرد قشنگش و با شنيدن صداي دلنشينش، دلت پرواز ميكنه، آرامش ميگيره. يه كم كه بگذره، كم كم بهش عادت ميكني. به اينكه هر روز صداش رو بشنوي، هر روز قشنگيش رو ببيني... اما يه روز ميرسه كه ميبيني حست عوض شده، يه رنگ و بوي ديگه گرفته. احساس ميكني بدون اون نمي توني زندگي كني... با خودت فكر ميكني كه اگه در قفس باز بمونه و اون بره، دل تو هم باهاش ميره و تو بدون دل ميميري.... ميخواي فقط مال خودت باشه. حتي نميخواي ديگران از صداش لذت ببرن،چون ميترسي از دستش بدي.. اون وقته كه فكر ميكني عاشق شدي....عشق.... همون كلمه ملكوتي و رويايي، همون حس قشنگ كه هميشه دوست داشتي بهش برسي... و حالا كه به دستش آوردي، ميخواي هرجور شده، با چنگ و دندون، اونو حفظ كني... حتي به قيمت زندوني كردنش توي قفس!!!.... اما اين عشق نيست! زماني عاشقي، زماني ميتوني ادعا كني عشقت واقعيه كه رهاش كني... در قفس رو باز كني و بذاري پرنده قشنگت پرواز كنه... آزاد آزاد... بذاري اونقدر بره كه تو انتهاي آسمون ببينيش... مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و اگه برگشتني باشه، برميگرده. و اون وقته كه عشق شكوه و عظمتش رو نشونت ميده و تو واقعا خوشبختي.... اما اگه برنگشت..... بسپاريش دست خدا.... بذاري اينقدر پرواز كنه تا به اون جايي كه ميخواد برسه. به همون جايي كه دل كوچيكش شاد باشه و احساس سعادت كنه. و تو...... درسته كه ديگه مال تو نيست و براي تو آواز نمي خونه... درسته كه تحمل نبودن و نداشتنش خيلي سخته... اما اگه اون راضي و خوشحاله، تو هم بايد از خوشبختي و شادي اون خوشحال باشي. و باز هم براش آرزوهاي زيبا داشته باشي... اگه تونستي اين كار رو بكني، تونستي به يه احساس خدايي برسي، تونستي حتي وقتي تركت كرد، بازم اين حس قشنگ رو توي دلت حفظ كني و عشقت رو بهش ابراز كني.... اون وقته كه ميتوني ادعا كني عاشقي و به عشقت افتخار كني... سرخ رو باشي از اين عشق و سرافراز بموني .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 17:12 توسط یه انسان...! |


   

         

                                                                          

              

شهریار کوچولو و روباه

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگ‌شت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
 -تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

 فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

                                                       

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 17:14 توسط یه انسان...! |