تبليغاتX
بادبادک رفت بالا..قرقره از غصه لاغر شد..

جای نگاه سردت خالیست.
کوچه‌ی خاک گرفته‌ی تاریکتان را میگویم٬ میدانی؟ دستت که چه نرم می‌پیچید و دردی که عضله‌های صورتت را می‌درنوردید.
جای نگاه سرد و سنگینت خالیست.

...

جادوگری میشناسم من.

جادوگری میشناسم من ...
 
http://i17.tinypic.com/3484vg6.jpg
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 17:20 توسط یه انسان...! |


گم شدن در روز روشن.........گیج زدن در جاده ی مستقیم....

نا پدید شدن با لباس های سفید در شب....

فریاد زدن با صدای بی صدا.....غمگین بود و خسته......

آینه ی شکسته ....غریبه ای آشنا...

همه ی اینها موجب چـــــرخـــــــيدن در محيط دايره اي هستند

 كه نه انتها و نه ابتدايش معلوم است......

بالا ...پايين....چپ...راست.....فقط دور خودمون مي چرخيم....

پس بچرخ تا بچرخيم...

.

.

.

پ . ن :سَرَم داره گـــــــيــــــــــج ميره ه ه ه ه ه ه.....

 

 

 

خدایا خودت به دادمون برس ..........

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 16:38 توسط یه انسان...! |


گاهی وقت ها حضور کسی رو احساس می کنیم اما در عین حال حضورش در هاله ای از ابهامه.میگین یعنی چی؟ یعنی اینکه کسی باشد و نداند که هست. بدترین حالت اینه که حتی در تلاش فقط خبری از یار باشه بی آنکه بفهمه. مثل این می مونه که عاشقانه دوستش داشته باشی اما ندونه و یا نتونه بفهمه یا نتونی بهش بگی..

شده تا حالا تو چاهی گیر کنین . بالای چاه یارتون باشه و ندونه شما تو چاهین و اون رو ببینید و اون نه. البته طبیعیه چون اونجا خیلی تاریکه و حقم دارهاما اگه یه نوری میومد تو چاه چقدر خوب میشد. حتی صداتم نمیشنوه وای که عجب کابوسیه. اما دلخوشیش تنها به اینه که تشنش بشه و یار بیاد برای برداشتن آب از چاه .  حاضره این سطل محکم بخوره تو سرش اما از جانب یار باشه...وه که عجب لذت بخشه.اما کاش به جای چاه هر دو به سوی آسمان سیر می کردند نه اینکه یکی در چاه همراه با نا امیدی و دیگری در بالای چاه و همراه با یکنواختی.......

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:37 توسط یه انسان...! |


باورم را به فرداها سپردم بی آنکه کسی همراه باورم باشد. دیوانگی .. عشق .. عاطفه از خاصیت های باورم بود که رفت.

پروردگار مهر یا مهر پروردگار فرقی ندارد چون دیگر با ما نبود که بگوئیم خدایا دوستت داریم و بگیم که خدا کنه این شبمان صبح نشود اما بالاخره آن شب صبح شد و صبح جدایی فرا رسید بدون آنکه پروردگاری ، مهری ، قلبی ، عشقی وجود داشته باشد.. انگار سالها پیش مرده بودیم اما نمردیم. شاید این راهی است از هزاران راه نرفته و طی کردن این راه هم مستلزم پرداخت خسارتی است .

آخرین لحظات شب ما بودیم که لحظه شماری میکردیم برای جدایی بی آنکه خبر داشته باشیم و سر انجام موعد فرا رسید...


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:26 توسط یه انسان...! |


 
تنهایی
 
 
 
 
اگر در سرزمین عجایب زندگی می کردم بهتر از این بود!
در واقعیت من و تو با هم غریبه ایم
و در رویای من یکرنگ و صمیمی
نه در واقعیت می توانم نزدیک شوم
و نه در رویا هایم از تو دور

اگر در سرزمین عجایب زندگی می کردم بهتر از این بود!
آیا این حس غریب عشق است؟
به من بگو آیا این عشق است؟

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 15:15 توسط یه انسان...! |