تبليغاتX
بادبادک رفت بالا..قرقره از غصه لاغر شد..

 

و انسانها آنقدر آزاد آفریده شده اند که می توانند اسارت را انتخاب کنند!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 11:33 توسط یه انسان...! |


از آنجا که تو می گویی می آیم:

بر خاک نشاندم آن ستمزاد ضحاک نشان را

خونش بر ماران انتقامم حلال

صدایش را می شنوی ؟

که از البرز چه سان نعره می زند

آنجا که تو می گویی

آوا را به دار نمی کشند

آوا آنقدر رولت روسی بازی می کند که احتمالش از یک بیشتر شود

کاوه که هیچ، اسکندر هم نتواند داد دهد

آنجا که تو می گویی

صفر را بر هزار تقسیم کرده اند تا هزار را صفر ببینند

راست می گویی

صفرها از هیچ هم هیچ ترند

ساکنان شهرت را گردن بزن چون من

مرگ را از دست این سطحی نگران در صندوقخانه پنهان کن چون من

به زمانه نیشخند بزن آنگونه که دیگران لبخند بینند چون من

اما هم میشه رنگ پرواز را از یاد نبر چون . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:18 توسط یه انسان...! |


آنکس که به من می تازد را درست به اندازه بی اهمیت بودن آنکه مغلوب من میشود، دوست دارم

 

و شاید خیلی بیشتر زمانیست که بتواند بر من غلبه کند....

 

من فقط برنده هایی را دوست دارم که پیروزیشان را اراده کرده اند....

  

 

آره ....همینه ........

  با لاخره حرفمو گفتم .....

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:30 توسط یه انسان...! |