تبليغاتX
بادبادک رفت بالا..قرقره از غصه لاغر شد..

 

وای خدا یا من دارم چی کار م کنم ؟

 

     یه خستگی پایان ناپذیر نامحدود .........

           

                    کمکم کن ......!

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:12 توسط یه انسان...! |


اگر مي خواهي زيبايي چيزي را به گند بكشي،

توصيه مي كنم فقط آن را به چنگ بياور

براي لذت بردن از زيبايي هيچوقت نبايد عامل زيبايي

 

را لمس كرد. فقط بايد به آن خيره شد...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:24 توسط یه انسان...! |


 

راست می گویی: روزی که سیاره ات را رها کردی،دیدمت

دلت را بالا زده بودی تا خیس نشود از کثافاتش

نبرد خیلی هم دروغین نبود وعصیان نبود و فریب نبود

 و همه رهایی بود

قرن تاریک شد

آن قرن را خوب یادم هست

خوب یادم هست ، که گورستانیان بودند که به پایین می کشاندنت

آنگاه بود که مرده زار فریبت داد و نیم نگاه به آسمان واداشت تا قهقهه بزنی.

خوب یادم هست که با هم احمق شدیم و مردیم در این گورستان.

آیا نیم نگاهی به آسمان باقی بماند؟

می دانی که نمی دانم!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 18:12 توسط یه انسان...! |


ابرها را چیدم

و من از دور خدا را دیدم

و به او خندیدم

او به من می خندید

به گمانم که مرا هیچ ندید

و خدا می خندید

........

ابرها آمده اند؟

ابرها آمده اند!

و خدا زیبا بود؟

و خدا اینجا بود!

و من از دور خدا را دیدم؟

او به من می خندید،

من به او خندیدم.

به گمانم که نمی دید مرا:

چون به او خندیدم،

و خدا می خندید

+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:18 توسط یه انسان...! |