
مرا به یاد آور ....
آنزمان که با هم سخن از گیسوی خوشبخت من و شقایق هتی سوخته ی بوسه ی تو می گفتیم ...
مرا به یاد آور آنگاه که تا شمال ترین شمال وتا جنوب ترین جنوب تنها برای حس با هم بودم می پیمودیم ....
و ...
نگاه هرزه ی نامحرمان و ددان روزگار را پژیزی نمی شمردیم ...
آنگاه که در زیر باران روحمان به رقص در می آمد و با هم آوازه شادی سر می دادیم ....
حالا ...
ای یگانه ترین یار ....
ای مهربان ترینم ....
سخن ار چه می گویی؟
از ترس .....؟
مهم نیست ... هنوز هم به سخنانت ایمان دارم ...
شاید ...
حال آمدم لحظه ای کنارت بنشینم باهم بخندیم گریه کنیم..... مست شویم بعد می روم ... بی انکه نشانی برجای بماند .


