تبليغاتX
بادبادک رفت بالا..قرقره از غصه لاغر شد..
مامانی عزیزم شایان کوچولوی من ...

می خوام بدونی یه روز می یام پیشت ...

یه روز می یام و پیدات می کنم ...

بعدباهم می ریم رو چمنای خوابگا غلت می خوریم ...

می یارمت رو تخت خودم ...حتی اگه آرزو نذاره ...

می دونم که خوابام تعبیر میشه ...

من می یام ...

می یام ...

منتظرم بمون . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:29 توسط یه انسان...! |


طعم خوشِ
عصر جمعه ام را
مي كرد مدام
قيل و قال شنبه تلخ.
برگ برگِ
روزشمار سالهاي مانده ام
عطرآگين
مي شود حالا
با گل نار
و شقايق هاي عاشق،
كه انارم گل داد
و شيرين شد
عصرهاي جمعه ام...

 

           " محنت "

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 19:29 توسط یه انسان...! |


فراموش کردن آدمها به سادگی آب خوردنه .

فقط تفاوتش تو دمای آبه ...

.

.

.

.(یعنی دماش بیشتراز گرمای تن منه موقع یدن این عکس؟)

 

 

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

عزیزم فک کنم از ساعت ۹.۳۰ گذشته ...

دیگه واقعا درو بستن ...

(هیجان ...)

دیوووونه ....گلناره دیووونه ....

همینو بهم می گفتی نه؟

 

 

 

 

ghabele tavajohe hame idiye yahoom hak shode  dige  behesh payam  nafrestin

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 21:7 توسط یه انسان...! |