(برای shallamazatbashi
اگه خیلی دوست داری می تونی تو هم یه وبلاگ بسازی و آدرسشو واسم تو همین وبلاگ بذاری ...)
این وبلاگ بسته شد .
می خوام برم یه جایی که هیشکی
آدرسشو نداشته باشه ....
کودکیه جاهلانه ی صورتی رنگم ...
خداحافظ ...
چقدر امشب روحم غلیظ شده ...
چرا خوشحال نیستم ؟
چرا اونجایی که باید باشی نیستی؟
چرا پرم ...؟ (full of sheet)
چرا خالیم ...؟ (...)
. . . . .
من دلم می خواهد ،
که خدا با باران ، دفتر اندیشه ی تاریکم را سبز کند... گیج گیجم.. . همه جا باران است...پس چرا دفتر شعرم خالیست ....؟ باز حتما" چتر خــــودخـــواهــــی ذهنم باز است . . . ! 
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر آفرید . آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.
دل،زنجیر شد ، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری !
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود . دست های شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیر هایشان را پاره کنند. شاید نام زنجیر شما عشق است. یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد.
نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری . این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی ، مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند.
زیرا لیلی نام دیگر آزادی است
تا حالا شده یه نفرو ببینی ...یه نفره معمولی ..
یه آدم نورمال ...
کاملا معمولی ...بعد یهو دلت بگیره ...
حس کنی تموووووم غمای دنیا روسرت ریخته ...![]()
.
.
.
.
.امروز وقتی داشتم از سردره خوابگاه رئیس کل حراست دانشگاهمونو دیدم ...
خیلی عادی بهم نگا کرد ...
در عرض سه ثانیه ... ومن خیلی عادی تر از جلوش رد شدم ...
ولی بعد حس کردم ...حس کردم ازم متنفره ...............
حسه بدی دارم ...
خیلی بد ....
احساس می کنم جسد یه مرده رو جلوي روم تيكه تيكه كردن و بعد گوشت تنشو درحالي كه لخته اي خونش رو دستاشون بود....به نيش كشيدن ....
می خوام بدونی یه روز می یام پیشت ...
یه روز می یام و پیدات می کنم ...
بعدباهم می ریم رو چمنای خوابگا غلت می خوریم ...
می یارمت رو تخت خودم ...حتی اگه آرزو نذاره ...
می دونم که خوابام تعبیر میشه ...
من می یام ...
می یام ...
منتظرم بمون . . .

عصر جمعه ام را
مي كرد مدام
قيل و قال شنبه تلخ.
برگ برگِ
روزشمار سالهاي مانده ام
عطرآگين
مي شود حالا
با گل نار
و شقايق هاي عاشق،
كه انارم گل داد
و شيرين شد
عصرهاي جمعه ام...
" محنت "
فقط تفاوتش تو دمای آبه ...
.
.
.
.(یعنی دماش بیشتراز گرمای تن منه موقع یدن این عکس؟)
عزیزم فک کنم از ساعت ۹.۳۰ گذشته ...
دیگه واقعا درو بستن ...
(هیجان ...)
دیوووونه ....گلناره دیووونه ....
همینو بهم می گفتی نه؟
ghabele tavajohe hame idiye yahoom hak shode dige behesh payam nafrestin
فاصله....
صدای فاصله ها را می شنوی ؟
که غرق ابهامند ....
( چه زود یادت رفت ...!)
.
.
.
گلنار؟
( سعدی شیرین سخن امشب یه کیلو نمک اساسی ریخت رو زخم دلم ...ازون ید داراش ...)
جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم زخیال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال ....
دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم
حتی به تو هم ...
انگار در این سیاره ی سوم خورشید
نمی توان رستگار شد ...


مرا به یاد آور ....
آنزمان که با هم سخن از گیسوی خوشبخت من و شقایق هتی سوخته ی بوسه ی تو می گفتیم ...
مرا به یاد آور آنگاه که تا شمال ترین شمال وتا جنوب ترین جنوب تنها برای حس با هم بودم می پیمودیم ....
و ...
نگاه هرزه ی نامحرمان و ددان روزگار را پژیزی نمی شمردیم ...
آنگاه که در زیر باران روحمان به رقص در می آمد و با هم آوازه شادی سر می دادیم ....
حالا ...
ای یگانه ترین یار ....
ای مهربان ترینم ....
سخن ار چه می گویی؟
از ترس .....؟
مهم نیست ... هنوز هم به سخنانت ایمان دارم ...
شاید ...
حال آمدم لحظه ای کنارت بنشینم باهم بخندیم گریه کنیم..... مست شویم بعد می روم ... بی انکه نشانی برجای بماند .
کلمهها سزاوار جنگیدن نیستند. پیرمرد نگاهم کرد و گفت « فشنگ آخرت را در مشت بگیر ، محکم در دستانت فشارش بده، ولی در آبش بیانداز و برو »
زندگی بازی ساده ایست که قواعدش را کودکان وضع کرده اند و وقتی بزرگ شوی همیشه به آن میخندی
بخند
تو که بزرگ شده ای
. . .
- این همه خیابان..این همه کوچه..این همه راه و بزرگراه به چه کار می آید؟
وقتی...
هی رفیق..دستکشها چه کاربرد غریبی دارند امسال..وقتی کسی نیست توی دستهات "ها" کنه .
.
.
.
.

از كوته بيني آدمهاست كه اتفاقي را شر مي نامند
همه چيز خير است و از ملزومات تكامل
از بالا نگاه كن!
من با اينكه اين همه خوبم ،اينقدر بدم پس
واي به حال كسي كه به اندازه من خوب نيست

"مي پنداري براي زنده بودن فقط به هوا و غذا و خواب نياز داري؟!
دوست من!
براي زندگي كردن قبل از هر چيز به فلسفه نياز داريم "
همين
اگر به رخ دادن هر چيزي واقعاً ايمان داشته باشي، پس رخ
ميدهد...
ایمان داشته باش....
فقط همین...
دوستت دارم
- منم دوستت دارم ....
نه ... منم دوستت ندارم .....من دوستت دارم ...
قشنگ تر نیست ؟
نمی دونم . . . در انتظار گودو ی ساموئل بکت رو خوندی ؟
اگه نخوندی برو بگیر بخون ....
ببین ...دونفر شاخصیت اصلی این داستانن ...دو احمق ..این دو تا سالهای ساله که منتظر یه نفر...یه مهمون ..یه ناجی ...یا یه ...
هستند هر روز به خاطر اومدنش لباسهای شیک می پو شن ...
خونه رو آب و جا رو می کنن .. . .
و جالبه که در آخر داستان ...اصلا گودویی نمی یاد ...
یعنی اصلا گودویی وجود نداشته ...
جالبه نه؟
وای خدایا ...دارم از این احساس سر در گمی دیوونه می شم ...

نه نه نه به این فکر نکن که به خاطر اینکه قبول شدم دارم ازت تشکر می کنم نه ....
خودت می دونی که من مخلصت بودم و هستم ... اینو بدون که اگه قبولم نشده بودم بازم همینو بهت می گفتم ...
ولی الان می خوام ازت تشکر کنم ...
نه به خاطر رتبم ....
به خاطر لبخنده بابام ...
به خاطر اشک شوق مامانم ....
به خاطر این همه تحویل و خسته نباشید .....
و به خاطره .....
همه چیز............
خدایا ....
خدای من ....
دوستت دارم
یه طایر قدس .....
می دونم که سهمه منم پیشت محفوظه ...
ولی آخه کی میفرستیش ؟


.۱منو ببخش...
۲.چرا باید ببخشم؟
۱.چون به بزرگواری تو ایمان دارم
۲. و چقدر به حماقتم؟
۱......
این سیب سبزها هستن..خیلی خوشمزه اند....مارک هم دارن...
کیلویی شیش هزار و پونصد تومن
هیچی..خواستم بگم که یعنی ما هم خوردیم!!!!
پ.ن ای ک.؟..ر تو این مملکتت
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد، همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد،زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه، همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود.
به محض اینکه رابرت زن پيتر رو ديد گفت :همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!، بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره
زن دوباره حوله رو دور خودش يچيد و به حمام برگشت،پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود، پيتر گفت: خوبه، چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

باز هم نمیتونه جلوی ریزش اشکهاتو بگیره...
گفتم: خوابم نمی بره![]()
..... گفت به مشکلات فکر نکن چشماتو ببند اونوقت خوابت می بره.
اما خودش هم می دونست که این حرفها الکیه.
دیشب یه پری مهربون اومد و گفت:
<< حرفهای ..... رو بی خیال شو چشماتو واکن و فقط به مشکلات فکر کن
یا دیوونه می شی یا مشکلات رو حل می کنی و یا از فکر کردن به مشکلات
خسته میشی.
و در هر سه صورت خوابت .....>>
............
به خاطر داشته هام که مرسی .....
اما نداشته هامو
ازم نگیر............

انگشتانم روی کیبورد سر میخورند
نام تو میروید...عطر تو میشکفد
و من دوست دارم که سر بخورم در آغوشت!!!!
این ستاره ی منه ....
درست دقت کن ...اون که از همه کم نور تره ....آخه می دونی ستاره ی من از زمینه خاکی شما خیلی فاصله داره ..
راستی ستاره تو کدومه .........؟

لذت خويشتن داري و پرهيز چندين برابر لذت موجود است
سه روز فقط آب پرتقال رقيق بخور
لذت.....
سه سال غذاي ماكاراني را در وعده ناهارت تكرار كن
چهار سال شيريني خامه اي نخور
لذت
يكهفته با هيچ موجودي صحبت نكن...
(می دونی که منظورم ....آره )

حتی به تو هم .......
انگار در این سیاره ی سوم خورشید نمیتوان رستگار شد ...!

سبزه و بهار در دست چپ

بلبل و زاغ روبرو
باد و كوه در انتهاست
بي انصافي است اگر بگوييم براي زندگي بهانه اي نيست
دست از سرم برداريد ............
تمام حماقت تاريخ از اين حس منشعب ميشود كه انسانها مي خواهند تصرف كنند
همه چيز با دخالت اين حس رذيل تحريف شده به نيكي: ناسيوناليسم، عشق، مذهب
انسان فقط بايد بر رذائل چيره شود
همين
وای خدا یا من دارم چی کار م کنم ؟
یه خستگی پایان ناپذیر نامحدود .........
کمکم کن ......!
اگر مي خواهي زيبايي چيزي را به گند بكشي،
توصيه مي كنم فقط آن را به چنگ بياور
براي لذت بردن از زيبايي هيچوقت نبايد عامل زيبايي
را لمس كرد. فقط بايد به آن خيره شد...


راست می گویی: روزی که سیاره ات را رها کردی،دیدمت
دلت را بالا زده بودی تا خیس نشود از کثافاتش
نبرد خیلی هم دروغین نبود وعصیان نبود و فریب نبود
و همه رهایی بود
قرن تاریک شد
آن قرن را خوب یادم هست
خوب یادم هست ، که گورستانیان بودند که به پایین می کشاندنت
آنگاه بود که مرده زار فریبت داد و نیم نگاه به آسمان واداشت تا قهقهه بزنی.
خوب یادم هست که با هم احمق شدیم و مردیم در این گورستان.
آیا نیم نگاهی به آسمان باقی بماند؟
می دانی که نمی دانم!
ابرها را چیدم
و من از دور خدا را دیدم
و به او خندیدم
او به من می خندید
به گمانم که مرا هیچ ندید
و خدا می خندید
........
ابرها آمده اند؟
ابرها آمده اند!
و خدا زیبا بود؟
و خدا اینجا بود!
و من از دور خدا را دیدم؟
او به من می خندید،
من به او خندیدم.
به گمانم که نمی دید مرا:
چون به او خندیدم،
و خدا می خندید
و انسانها آنقدر آزاد آفریده شده اند که می توانند اسارت را انتخاب کنند!

از آنجا که تو می گویی می آیم:
بر خاک نشاندم آن ستمزاد ضحاک نشان را
خونش بر ماران انتقامم حلال
صدایش را می شنوی ؟
که از البرز چه سان نعره می زند
آنجا که تو می گویی
آوا را به دار نمی کشند
آوا آنقدر رولت روسی بازی می کند که احتمالش از یک بیشتر شود
کاوه که هیچ، اسکندر هم نتواند داد دهد
آنجا که تو می گویی
صفر را بر هزار تقسیم کرده اند تا هزار را صفر ببینند
راست می گویی
صفرها از هیچ هم هیچ ترند
ساکنان شهرت را گردن بزن چون من
مرگ را از دست این سطحی نگران در صندوقخانه پنهان کن چون من
به زمانه نیشخند بزن آنگونه که دیگران لبخند بینند چون من
اما هم میشه رنگ پرواز را از یاد نبر چون . . .
آنکس که به من می تازد را درست به اندازه بی اهمیت بودن آنکه مغلوب من میشود، دوست دارم
و شاید خیلی بیشتر زمانیست که بتواند بر من غلبه کند....
من فقط برنده هایی را دوست دارم که پیروزیشان را اراده کرده اند....
آره ....همینه ........
با لاخره حرفمو گفتم .....
برای جواب بعضی سوالا .........
اگر روي فطرتت گرد و غبار بشينه
هر احمقي حتي با انگشت هم مي تونه روي اون چيزهايي بنويسه...........


از نفس که افتاد ميروند نشانش ميدهند به بعدترها ........

جای نگاه سردت خالیست.
کوچهی خاک گرفتهی تاریکتان را میگویم٬ میدانی؟ دستت که چه نرم میپیچید و دردی که عضلههای صورتت را میدرنوردید.
جای نگاه سرد و سنگینت خالیست.
...
جادوگری میشناسم من ...






