تبليغاتX
بادبادک رفت بالا..قرقره از غصه لاغر شد..
 

(برای shallamazatbashi

اگه خیلی دوست داری می تونی تو هم یه وبلاگ بسازی و آدرسشو واسم تو همین وبلاگ بذاری ...)

 

این وبلاگ بسته شد .

می خوام برم یه جایی که هیشکی

 آدرسشو نداشته باشه ....

کودکیه جاهلانه ی صورتی رنگم ...

خداحافظ ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 1:30 توسط یه انسان...! |


چقدر امشب روحم غلیظ شده ...

چرا خوشحال نیستم ؟

چرا اونجایی که باید باشی نیستی؟

چرا پرم ...؟ (full of sheet)

چرا خالیم ...؟ (...)

. . . . .

من دلم می خواهد ،

که خدا با باران ، دفتر اندیشه ی تاریکم را سبز کند...

 

گیج گیجم.. .

همه جا باران است...پس چرا دفتر شعرم خالیست ....؟

 

باز حتما" چتر خــــودخـــواهــــی ذهنم باز است . . . !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:26 توسط یه انسان...! |


 640

مرا در بر بگیر ای یار ...

مرا در بر بگیر سخت بفشار...

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23:13 توسط یه انسان...! |


  دنیا که شروع شد زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر آفرید . آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.

دل،زنجیر شد ، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری !

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود . دست های شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیر هایشان را پاره کنند. شاید نام زنجیر شما عشق است. یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد.

 نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری . این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی ، مجنون را بی زنجیر می خواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد.

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند.

 زیرا لیلی نام دیگر آزادی است

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:41 توسط یه انسان...! |


تا حالا شده ...

تا حالا شده یه نفرو ببینی ...یه نفره معمولی ..

یه آدم نورمال ...

کاملا معمولی ...بعد یهو دلت بگیره ...

حس کنی تموووووم غمای دنیا روسرت ریخته ...

.

.

.

.

.امروز وقتی داشتم از سردره خوابگاه  رئیس کل حراست دانشگاهمونو دیدم ...

خیلی عادی بهم نگا کرد ...

در عرض سه ثانیه ... ومن خیلی عادی تر از جلوش رد شدم ...

ولی بعد حس کردم ...حس کردم ازم متنفره ...............

حسه بدی دارم ...

خیلی بد ....

احساس می کنم جسد یه مرده رو جلوي روم تيكه تيكه كردن و بعد گوشت تنشو درحالي كه لخته اي خونش رو دستاشون بود....به نيش كشيدن ....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:30 توسط یه انسان...! |


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:9 توسط یه انسان...! |


مامانی عزیزم شایان کوچولوی من ...

می خوام بدونی یه روز می یام پیشت ...

یه روز می یام و پیدات می کنم ...

بعدباهم می ریم رو چمنای خوابگا غلت می خوریم ...

می یارمت رو تخت خودم ...حتی اگه آرزو نذاره ...

می دونم که خوابام تعبیر میشه ...

من می یام ...

می یام ...

منتظرم بمون . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:29 توسط یه انسان...! |


طعم خوشِ
عصر جمعه ام را
مي كرد مدام
قيل و قال شنبه تلخ.
برگ برگِ
روزشمار سالهاي مانده ام
عطرآگين
مي شود حالا
با گل نار
و شقايق هاي عاشق،
كه انارم گل داد
و شيرين شد
عصرهاي جمعه ام...

 

           " محنت "

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 19:29 توسط یه انسان...! |


فراموش کردن آدمها به سادگی آب خوردنه .

فقط تفاوتش تو دمای آبه ...

.

.

.

.(یعنی دماش بیشتراز گرمای تن منه موقع یدن این عکس؟)

 

 

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

عزیزم فک کنم از ساعت ۹.۳۰ گذشته ...

دیگه واقعا درو بستن ...

(هیجان ...)

دیوووونه ....گلناره دیووونه ....

همینو بهم می گفتی نه؟

 

 

 

 

ghabele tavajohe hame idiye yahoom hak shode  dige  behesh payam  nafrestin

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 21:7 توسط یه انسان...! |


فاصله ...

فاصله....

صدای فاصله ها را می شنوی ؟

که غرق ابهامند ....

( چه زود یادت رفت ...!)

.

.

.

 گلنار؟

 ( سعدی شیرین سخن امشب یه کیلو  نمک اساسی ریخت رو زخم دلم ...ازون ید داراش ...)

جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم زخیال

 غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود

عجب فتادن مرد است در کمند غزال ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 19:40 توسط یه انسان...! |


 

دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم

حتی به تو هم ...

انگار در این سیاره ی سوم خورشید

نمی توان رستگار شد ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:29 توسط یه انسان...! |


 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:58 توسط یه انسان...! |


 

مرا به یاد آور ....

آنزمان که با هم سخن از گیسوی خوشبخت من و شقایق هتی سوخته ی بوسه ی تو می گفتیم ...

مرا به یاد آور آنگاه که تا شمال ترین شمال وتا جنوب ترین جنوب تنها برای حس با هم بودم می پیمودیم ....

و ...

نگاه هرزه ی نامحرمان و ددان روزگار را پژیزی نمی شمردیم ...

آنگاه که در زیر باران روحمان به رقص در می آمد و با هم آوازه شادی  سر می دادیم ....

حالا ...

ای یگانه ترین یار ....

ای مهربان ترینم ....

سخن ار چه می گویی؟

از ترس .....؟

مهم نیست ... هنوز هم به سخنانت ایمان دارم ...

شاید ...

حال آمدم لحظه ای کنارت بنشینم باهم بخندیم گریه کنیم..... مست شویم بعد می روم ... بی انکه نشانی برجای بماند .

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:17 توسط یه انسان...! |


اوج  تمام احساسات ریز ریز شده‌ی سرکوب‌گرم این روزها خلاصه میشود در سکوت.
کلمه‌ها سزاوار جنگیدن نیستند. پیرمرد نگاهم کرد و گفت « فشنگ آخرت را در مشت بگیر ، محکم در دستانت فشارش بده، ولی در آبش بیانداز و برو »

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:53 توسط یه انسان...! |


http://i10.tinypic.com/4m36yxv.jpg

 

 

زندگی بازی ساده ایست که قواعدش را کودکان وضع کرده اند و وقتی بزرگ شوی همیشه به آن میخندی

بخند

تو که بزرگ شده ای  

 

. . .

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:6 توسط یه انسان...! |


  • این همه خیابان..این همه کوچه..این همه راه و بزرگراه به چه کار می آید؟

       وقتی...

 

هی رفیق..دستکشها چه کاربرد غریبی دارند امسال..وقتی کسی نیست توی دستهات "ها" کنه .

 

.

.

.

.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:50 توسط یه انسان...! |


از كوته بيني آدمهاست كه اتفاقي را شر مي نامند

همه چيز خير است و از ملزومات تكامل

از بالا نگاه كن!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:7 توسط یه انسان...! |


من با اينكه اين همه خوبم ،اينقدر بدم پس

واي به حال كسي كه به اندازه من خوب نيست

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:5 توسط یه انسان...! |


  "مي پنداري براي زنده بودن فقط به هوا و غذا و خواب نياز داري؟!

دوست من!

براي زندگي كردن قبل از هر چيز به فلسفه نياز داريم "

همين

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 17:43 توسط یه انسان...! |


اگر به رخ دادن هر چيزي واقعاً ايمان داشته باشي، پس رخ

ميدهد...

 ایمان داشته باش....

فقط همین...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 18:26 توسط یه انسان...! |


دوستت دارم

-  منم دوستت دارم ....

نه ... منم دوستت ندارم .....من دوستت دارم ...

                                 قشنگ تر نیست ؟

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 17:34 توسط یه انسان...! |


 نمی دونم . . .  در انتظار گودو ی ساموئل بکت رو خوندی ؟

اگه نخوندی برو بگیر بخون ....

ببین ...دونفر شاخصیت اصلی این داستانن ...دو احمق ..این دو تا سالهای ساله که منتظر یه نفر...یه مهمون ..یه ناجی ...یا یه ...

هستند هر روز به خاطر اومدنش لباسهای شیک می پو شن ...

خونه رو آب و جا رو می کنن .. . .

و جالبه که در آخر داستان ...اصلا گودویی نمی یاد ...

یعنی اصلا گودویی وجود نداشته ...

جالبه نه؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 18:31 توسط یه انسان...! |


 

وای خدایا ...دارم از این احساس سر در گمی دیوونه می شم ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:45 توسط یه انسان...! |


سلام بر بزرگترین خدا ..........

نه نه نه به این فکر نکن که به خاطر اینکه قبول شدم دارم ازت تشکر می کنم نه ....

خودت می دونی که من مخلصت بودم و هستم ... اینو بدون که اگه قبولم نشده بودم بازم همینو بهت می گفتم ...

ولی الان می خوام ازت تشکر کنم ...

نه به خاطر رتبم ....

به خاطر لبخنده بابام ...

به خاطر اشک شوق مامانم ....

به خاطر این همه تحویل و خسته نباشید .....

و به خاطره .....

        همه چیز............

 

 

                        خدایا ....

                           خدای من ....

                         

                            دوستت دارم             

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 10:23 توسط یه انسان...! |


چرا همه ی عرفا یه خضر دارن ......

                       یه طایر قدس .....

می دونم که سهمه منم پیشت محفوظه ...

ولی آخه کی میفرستیش ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 17:51 توسط یه انسان...! |


۱

 

 

.۱منو ببخش...

 

۲.چرا باید ببخشم؟

 

۱.چون به بزرگواری تو ایمان دارم

 

۲. و چقدر به حماقتم؟

 

۱......

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 17:26 توسط یه انسان...! |


 

این سیب سبزها هستن..خیلی خوشمزه اند....مارک هم دارن...

کیلویی شیش هزار و پونصد تومن

هیچی..خواستم بگم که یعنی ما هم خوردیم!!!!

پ.ن ای  ک.؟..ر  تو این مملکتت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 19:7 توسط یه انسان...! |


بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد، همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد،زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه، همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود.

به محض اینکه رابرت زن پيتر رو ديد گفت :همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!، بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره

زن دوباره حوله رو دور خودش يچيد و به حمام برگشت،پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود، پيتر گفت: خوبه، چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:12 توسط یه انسان...! |


بعضی وقتها حتی فشار دندونات رو لبت تا حدی که خون ازش بیاد...

باز هم نمیتونه جلوی ریزش اشکهاتو بگیره...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:53 توسط یه انسان...! |


 

گفتم: خوابم نمی بره

..... گفت به مشکلات فکر نکن چشماتو ببند اونوقت خوابت می بره.

اما خودش هم می دونست که این حرفها الکیه.

دیشب یه پری مهربون اومد و گفت:

<< حرفهای ..... رو بی خیال شو  چشماتو واکن و فقط به مشکلات فکر کن

یا دیوونه می شی  یا مشکلات رو حل می کنی و یا از فکر کردن به مشکلات

خسته میشی.

و در هر سه صورت خوابت .....>>

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9:56 توسط یه انسان...! |


سلام خدایا ............

 

         ............

    به خاطر داشته هام که مرسی .....

                      اما نداشته هامو

                                          ازم نگیر............

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 11:38 توسط یه انسان...! |


 

 

انگشتانم روی کیبورد سر میخورند

نام تو میروید...عطر تو میشکفد

و من دوست دارم که سر  بخورم در آغوشت!!!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:54 توسط یه انسان...! |


سلام ...

این ستاره ی منه ....

      درست دقت کن ...اون که از همه کم نور تره ....آخه می دونی ستاره ی من از زمینه خاکی شما     خیلی فاصله داره ..  

          راستی ستاره تو کدومه .........؟

       

 

   

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:3 توسط یه انسان...! |


لذت خويشتن داري و پرهيز چندين برابر لذت موجود است

سه روز فقط آب  پرتقال رقيق بخور

لذت.....

سه سال غذاي ماكاراني را در وعده ناهارت تكرار كن

چهار سال شيريني خامه اي نخور

لذت

يكهفته با هيچ موجودي صحبت نكن...

 

 

 

(می دونی که منظورم ....آره )

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 12:12 توسط یه انسان...! |


دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم

حتی به تو هم .......

   انگار در این سیاره ی سوم خورشید نمیتوان رستگار شد ...!

        

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 16:13 توسط یه انسان...! |


آفتاب و باران در دست راست

سبزه و بهار در دست چپ

 بلبل و زاغ روبرو

باد و كوه در انتهاست

 بي انصافي است اگر بگوييم براي زندگي بهانه اي نيست

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 18:45 توسط یه انسان...! |


دست از سرم برداريد ............

تمام حماقت تاريخ از اين حس منشعب ميشود كه انسانها مي خواهند تصرف كنند

همه چيز با دخالت اين حس رذيل تحريف شده به نيكي: ناسيوناليسم، عشق، مذهب

انسان فقط بايد بر رذائل چيره شود

همين

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 11:43 توسط یه انسان...! |


 

وای خدا یا من دارم چی کار م کنم ؟

 

     یه خستگی پایان ناپذیر نامحدود .........

           

                    کمکم کن ......!

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:12 توسط یه انسان...! |


اگر مي خواهي زيبايي چيزي را به گند بكشي،

توصيه مي كنم فقط آن را به چنگ بياور

براي لذت بردن از زيبايي هيچوقت نبايد عامل زيبايي

 

را لمس كرد. فقط بايد به آن خيره شد...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:24 توسط یه انسان...! |


 

راست می گویی: روزی که سیاره ات را رها کردی،دیدمت

دلت را بالا زده بودی تا خیس نشود از کثافاتش

نبرد خیلی هم دروغین نبود وعصیان نبود و فریب نبود

 و همه رهایی بود

قرن تاریک شد

آن قرن را خوب یادم هست

خوب یادم هست ، که گورستانیان بودند که به پایین می کشاندنت

آنگاه بود که مرده زار فریبت داد و نیم نگاه به آسمان واداشت تا قهقهه بزنی.

خوب یادم هست که با هم احمق شدیم و مردیم در این گورستان.

آیا نیم نگاهی به آسمان باقی بماند؟

می دانی که نمی دانم!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 18:12 توسط یه انسان...! |


ابرها را چیدم

و من از دور خدا را دیدم

و به او خندیدم

او به من می خندید

به گمانم که مرا هیچ ندید

و خدا می خندید

........

ابرها آمده اند؟

ابرها آمده اند!

و خدا زیبا بود؟

و خدا اینجا بود!

و من از دور خدا را دیدم؟

او به من می خندید،

من به او خندیدم.

به گمانم که نمی دید مرا:

چون به او خندیدم،

و خدا می خندید

+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:18 توسط یه انسان...! |


 

و انسانها آنقدر آزاد آفریده شده اند که می توانند اسارت را انتخاب کنند!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 11:33 توسط یه انسان...! |


از آنجا که تو می گویی می آیم:

بر خاک نشاندم آن ستمزاد ضحاک نشان را

خونش بر ماران انتقامم حلال

صدایش را می شنوی ؟

که از البرز چه سان نعره می زند

آنجا که تو می گویی

آوا را به دار نمی کشند

آوا آنقدر رولت روسی بازی می کند که احتمالش از یک بیشتر شود

کاوه که هیچ، اسکندر هم نتواند داد دهد

آنجا که تو می گویی

صفر را بر هزار تقسیم کرده اند تا هزار را صفر ببینند

راست می گویی

صفرها از هیچ هم هیچ ترند

ساکنان شهرت را گردن بزن چون من

مرگ را از دست این سطحی نگران در صندوقخانه پنهان کن چون من

به زمانه نیشخند بزن آنگونه که دیگران لبخند بینند چون من

اما هم میشه رنگ پرواز را از یاد نبر چون . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:18 توسط یه انسان...! |


آنکس که به من می تازد را درست به اندازه بی اهمیت بودن آنکه مغلوب من میشود، دوست دارم

 

و شاید خیلی بیشتر زمانیست که بتواند بر من غلبه کند....

 

من فقط برنده هایی را دوست دارم که پیروزیشان را اراده کرده اند....

  

 

آره ....همینه ........

  با لاخره حرفمو گفتم .....

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:30 توسط یه انسان...! |


بعضی وقتا آدما .......هیچ حرفی واسه گفتن ندارن ........

                                            برای جواب بعضی سوالا .........

اگر روي فطرتت گرد و غبار بشينه

هر احمقي حتي با انگشت هم مي تونه روي اون چيزهايي بنويسه...........

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 18:4 توسط یه انسان...! |


خسته شديم از اين فرهنگ بدستان بي فرهنگ كه تمام دوران زبانشان تنها وسيله تبليغ كالاي فاسدشان بود . اينان كه همه عرصه ها را به اسم فرهنگ به ابتذال كشبدند . اين نادانان كه بي خردانه و مزدورانه مقلد شيطانند . اگر جلوي ساختن فيلم مستحجنشان و حرفهاي سراسر ياوشان را بگيري .داد وا قلمها سر ميدهند كه لوح و قلم در اسارت است و آزادي در قيد انحصار. اي خاك بر سر شما , اي اف بر شما كه حرمت انبيا و اوليا را پاس نداشتيد , بر هر مجتهد ديني شما خرده گرفتيد و به خود جرات داديد با ان زبان كه در گلويتان روزي خار خواهد شد بر سر هر عالم ديني بتازيد. خدا بر شما ذلت نازل كند كه ذليل هوسهاي پليدتان هستيد . حتي لحظه اي از انسانيت بهره نبرديد مي بينم كه گاهي از رءفت محمدي حرف ميزنيد و كار مراجع تقليد را و ولي امر مسلمين را مطابق ان نمي بينيد ؟! در عجبم از اين همه گستاخي !! از كجا و كي به شما جواز اين همه زبان درازي داده شده؟ مگر شما لحظه اي در دين بوديد كه اكنون دل سوز دين خدا شده ايد؟ بريده باد زبانتان چقدر زبان درازيد ؟ چقدر گستاخي ايد !! چرا دين خدا را جك ميكنيند و فيلم و سيناميتان را كعبه امال؟ ! به خدا كه حق است دهان هايي كه خدا و دين و عالمان دين را اينگونه به تمسخر ميگيرند پرخون شود . ..واي بر كسي كه در مقابل اين زبان اشعثي سكوت كند. تا گفتن به انها كه حرام نكنيد رگ گردنشان كلفت ميشود صداشان در حنجره پستشان مي پيچيد و داد ميزنند تا با سوء استفاده از حياي مومنين دادشان را به دنيا برسانند. هنگام جنگ و جهاد رفيق رخت خوابند و هنگام نبرد در خانه پنهان . اينان شيران بيشه بي مبارزه اند . بميريد و به نار وارد شويد كه هيچ وقت براي خدا نبوديد و از طعنه زنندگان بر خدا و رسول بوديد...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 17:44 توسط یه انسان...! |


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 17:23 توسط یه انسان...! |


آدمهای بزرگ تهديد نميکنند قبلی را نشان بعدی ميدهند صبر ميکنند تا بعدی همه زورهايش را بزند که قبلی نشود

 از نفس که افتاد ميروند نشانش ميدهند به بعدترها ........

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 16:59 توسط یه انسان...! |


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:28 توسط یه انسان...! |


جای نگاه سردت خالیست.
کوچه‌ی خاک گرفته‌ی تاریکتان را میگویم٬ میدانی؟ دستت که چه نرم می‌پیچید و دردی که عضله‌های صورتت را می‌درنوردید.
جای نگاه سرد و سنگینت خالیست.

...

جادوگری میشناسم من.

جادوگری میشناسم من ...
 
http://i17.tinypic.com/3484vg6.jpg
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 17:20 توسط یه انسان...! |